
مینیمالهای دنیایی سرشار از تفاوتها و شباهتها (۶)
نوشته: کسرا مدائن
۵۱ ـ وقتی قید همهچیز را میزنی، تازه میفهمی چه چیزهایی در درونت روشن میشود.
۵۲ ـ نه خون بریز و نه فسادکن! خداگونهگی هم پیشکش! فقط آدم باش!
۵۳ ـ آسمان زر نبارید بر سرش؛ یا خودش دزد بود یا پدرش.
۵۴ ـ قدرت عشق از دینامیت بیشتر، از فلزات محکمتر و از عضلات قویتر است.
۵۵ ـ دوستانی باگذشت دارم؛ بهراحتی از من میگذرند!
۵۶ ـ چه کسی گفته بردهداری تمام شده است؟ مرا فروختند! نه من برده بودم نه آن که مرا فروخت، برده دار! ولی بردهداری هست!
۵۷ ـ من از کارهایت چشمپوشی میکنم؛ تو فکر میکنی کورم!
۵۸ ـ گوش نده چه میگویند! تلاش کن بشنوی چه نمیگویند؟
۵۹ ـ از کهنهگی اندیشه برخی، عنکبوتها را در کابوسهایم در حال تخمگذاری میدیدم.
۶۰ ـ صرفٍ فعل زندگی کردن[ورژن جدید۱۴۰۰]: من و... زنده هستیم، شما و... زندگی میکنید،آنها و... زندگی را نفس میکشند!
ادامه دارد...
برچسبها: مینیمالیسم, داستانک