
یادداشتبرداری از کتاب:
تراژدی قدرت در شاهنامه
نوشته: مصطفی رحیمی
انتشارات نیلوفر
چاپ اول: پاییز ۱۳۶۹
..............................
یادداشتبرداری: سعید عبداللهی ــ تیر ۱۴۰۲
قسمت نهم
جنگ قدرت
ــ دیدن و شناختن پدر تحتالشعاع مسألهی پرماجرای قدرت است...اما دردرون رستم توفانی برپاست؛ چگونه به جنگ فرزند خود برود؟
رستم دارای سه قدرت است: قدرت پهلوانی، قدرت اندیشه و خرد، قدرت دیوانی.
دو قدرت اول را از «طبیعت» دارد. قدرت دیوانی او، بزرگی و سروری و فرمانروایی نیمروز است. این قدرت، اجتماعی و قراردادی است. صص ۲۲۶ و ۲۲۷
ــ رستم برای حفظ قدرت دیوانی خود «مجبور» است با سهراب بستیزد. این همان آزی است که فردوسی بدان اشاره میکند. در سراسر داستان، رستم سهراب را نمیشناسد ولی همهی قرائن حاکی است که «میخواهد پسر را نشناسد». ص ۲۲۷
ــ سهراب چنان در میان «ترکان» شاخص است که هر کس با او روبهرو میشود درمییابد که از آنان نیست. رستم ۹ ماه پیش از تولد سهراب، پیشبینی کرده بود که پسرش مانند سام خواهد شد.
گژدهم پدر گردآفرید در نامهیی به کاووس، سهراب را چنین وصف میکند و هشدار میدهد:
سواران ترکان بسی دیدهام عنانپیچ، زینگونه نشنیدهام
عناندار چون او ندیدهست کس تو گویی که سام سوار است و بس.
ص ۲۲۸
ــ کاووس نامهیی به رستم مینویسد:
بدان کز ره ترک زی ما سری یکی تاختن کرد با لشکری
سواری از ایشان پدید آمدهست همانندهی سام گویند هست
پس از رسیدن نامه به رستم:
تهمتن چو بشنید و نامه بخواند بخندید زان کار و خیره بماند
از آزادگان این نباشد شگفت ز ترکان چنین یاد نتوان گرفت
پس طبیعیترین چیز به خاطر رستم میرسد: این نورسیده فرزند اوست:
من از دخت شاه سمنگان یکی پسر دارم و باشد او کودکی
نشانیهای این نوجوان نشانیهای سام است. بلافاصله خودفریبی سراغ رستم میآید[که از خصوصیات بارز قدرت است]. پس آن اندیشهی درست را واپس میزند:
هنوز آن گرامی نداند که جنگ توان کرد باید گه نام و ننگ
ص ۲۲۹
ــ تا اینجا رستم حقیقت را بر خود پوشیده داشته است. سهراب ولی برای شناختن رستم هرچه توانسته کرده است. هجیر را بهاسارت برده تا در شناسایی رستم مدد کند. هجیر برای نرسیدن گزند به رستم، راستی را پنهان میدارد.
در نخستین مواجههی پدر و پسر، سهراب به حریف میگوید:
من ایدون گمانم که تو رستمی
رستم انکار میکند و حتا بهدروغ خود را از «کهتران» میداند:
که او پهلوان است و من کهترم. ص ۲۳۵
ــ سهراب پس از یک روز زورآزمایی با رستم، مهر او را در دل میگیرد.
روز دوم بهجای جنگ، از پدر احوال میپرسد:
که شب چون بدت؟ روز چون خاستی؟ ز پیکار بر دل چه آراستی؟
چیزی در ضمیر سهراب هشدار میدهد که با این حریف نباید بجنگد:
ز کف بفکن این گرز و شمشیر کین بزن جنگ و بیداد را بر زمین
همان تا کسی دیگر آید به رزم تو با من بساز و بیارای بزم
و سرانجام علت این مهربانی شگفت را میگوید:
دل من همی با تو مهر آورد همی آب شرمم به چهر آورد
جنگ راستان و پاکان سراپا شوم است. صص ۲۳۵ و ۲۳۶
ــ سهراب در آخرین لحظهها خود را به رستم میشناساند. هنوز یک فرصت دیگر باقیست: نوشدارو. نوشدارو نزد کاووس است. رستم آن را از کاووس میخواهد و کاووس از دادنش سر بازمیزند. ص ۲۳۸
ــ سهراب زخمخورده به رستم میگوید:
ز هرگونهیی بودمت رهنمای نجنبید یک ذره مهرت ز جای
در توفان اندوه، رستم دست به خودکشی هم میزند، اما سرداران ایران خنجر را از او میگیرند. ص ۲۳۹
ــ چهار روز بادهگساری رستم در زابلستان جز کشمکش شدید درونی، هیچ تأویلی نمیتواند داشته باشد.
فردوسی ــ گزارشگر بزرگ داستان ــ صریحاً فاجعه را فاجعهی «آز» و «بیشجویی» میداند. ص ۲۴۱
ــ چرا رستم نمیتواند واقعیت سهراب را بپذیرد؟ پاسخ این است که سهراب طرحی دارد دگرگونکننده. بههم ریختن نظام توران و ایران کاری کوچک نیست. رستم این را برنمیتابد. رستم در دوران نظام خاصی قهرمان ملی است و میخواهد این نظام را نگه دارد. افراسیاب، سیاوش بیگناه را میکشد یا اسفندیار میخواهد بیسبب دست رستم را ببندد. در واقع این دو میخواهند ارزشهای همین نظام را مخدوش کنند. لاجرم بازوی رستم بهکار میافتد. اما سهراب طالب نظام نو و بالنتیجه ارزشهای نو است. ص ۲۴۱
ــ میدانیم هر بخششی متضمن برتری بخشنده است و کهتری بخششپذیر: آفریدگار به آفریننده میبخشد، ارباب به برده، بزرگ به کوچک و پدر به پسر.
سهراب این آیین را نیز واژگون میخواهد. در نظام آرمانی سهراب، مقام رستم از آنچه اکنون هست بالاتر میرود و تا حد کاووس ارتقا مییابد، اما این مقام را رستم از «پسر» دارد نه از خود. رستم نمیخواهد این «بخشش» را بپذیرد، چه او تا کنون بخشنده ــ بهمفهوم قدرتبخش ــ بوده است. ص ۲۴۲
ــ در این بنبستی که پسر برای پدر آفریده، راهی بهنظر رستم میرسد: انکار واقعیت. میخواهد به خود بقبولاند که این «نوجوان» پسر او نیست. «بیگانه»ییست که دعویهایی دارد و باید هرچه زودتر کارش را ساخت. پیروزی مسلم نیست، اما جنگ یگانه راه است. ص ۲۴۳
ــ جنگهای تعرضی همه نابخردانه است، اما نابخردانهتر از همه جنگی است که قدرتمندان در تنگنای نومیدی میکنند. نومیدی دو حال متصاد میآفریند: یکی تسلیم مطلق[در اشخاص زبون یا با خود بیگانه، جمعی که «اکثریت خاموش» را تشکیل میدهند] و دیگر، تعرضی خشونتبار [در «قدرتمندان»]. نیروی این تعرض از آنجاست که همهی حصارهای خرد و اخلاق را درهم میشکند و چون نیروی هستهیی «آزاد» میشود، در نتیجه به قدرتی بدل میگردد که همهی حسابها را بههم میریزد.
شاید بتوان زیاد شدن نیروی رستم را در روز دوم نبرد، گذشته از کار تصادف، اشارهیی به همین نکته دانست. صص ۲۴۳ و ۲۴۴
ــ دربارهی تعرض ناشی از نومیدی، «امثال و حکم» شاهدی دارد:
ندانی که چون گریه عاجز شود برآرد به چنگال، چشم پلنگ
ص ۲۴۴
ــ در تراژی «رستم و سهراب» قهرمان اثر، سهراب است: برای آرمان بزرگی بهپاخاسته است، آرمان او تنها «میهنی» نیست، جهانشمول است. میخواهد میان ایران و توران با آوردن آیینی نو صلح برقرار کند و آن دو جهان مجزا را یگانه گرداند. نکتهی مهم آنکه برعکس همهی قهرمانها نمیخواهد همهی قدرتها را بهتنهایی قبضه کند. میخواهد انسان والای دیگری را هم در این کار شریک گرداند. ص ۲۴۵
ــ رستم با آن مقام برین، در مسألهی قدرت، کسی است مانند دیگر قدرتمندان. آیا این اشاره بدان نیست که شکست حصار قدرت، بزرگترین و مهمترین پیروزیهای بشری است؟ ص ۲۴۵
ادامه دارد...
برچسبها:
شاهنامه,
تراژدی قدرت,
دایره قدرت,
فرهنگسازی