در زیور زلالی یک عشق ـــ محمدرضا شفیعی کدکنی

در زیور زلالی یک عشق

 

محمدرضا شفیعی کدکنی

 

روزی اگر طلوع کند

خورشید

از سوی باختر

وین ابلق چموش زمانه

واپس جهد به سوی ازل

آه!

در نقطه‌ای دوباره به‌هم می‌رسیم ما

در زیور زلالی یک عشق

یک شرم

یک نگاه.

 

۲۳ تیر ۱۳۸۳

 

از کتاب: طفلی به‌نام شادی، ص ۴۰۱ 


برچسب‌ها: طفلی به‌نام شادی, شفیعی کدکنی
نوشته شده توسط سعید عبداللهی در دوشنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۱

لينك مطلب

بر نقشه وطن ـــ محمدرضا شفیعی کدکنی

بر نقشة وطن

 

محمدرضا شفیعی کدکنی

 

تا بر روان ما نفشانند زهر خویش

چتری ز نغمه‌های تو داریم روی سر

ای سبز! ای چمن!

 

دیو و دروغ‌ها همه فریاد می‌زنند

تا نشنوند نام تو را خلق.

دود چراغ‌موشی خود را

برمی‌کنند تا که نیفتد

چشم کسی به نقطة روزن.

 

اما

هر کودکی که با قلمی روی دفتری

مشق شبانه می‌کند

اکنون

نام تو را

         پیام تو را

                     نعمة تو را

می‌گسترد، به عشق

بر نقشة وطن.

 

از کتاب: طفلی به‌نام شادی، صص ۵۵ و ۵۶


برچسب‌ها: طفلی به‌نام شادی, شفیعی کدکنی
نوشته شده توسط سعید عبداللهی در شنبه ۲۸ اسفند ۱۴۰۰

لينك مطلب

یاسا ــ محمدرضا شفیعی کدکنی

یـاسـا

 

محمدرضا شفیعی کدکنی

 

آری

جای شگفتی دارد این بازی

از سرزمینی می‌رسم کان‌جا

«یاسا»ی چنگیزی و یاساهای بعد از آن

از هر طرف دیوارها دارند:

بهر تبسم، بهر بیداری

بهر تنفس، بهر خندیدن

بهر نگاه و مهر ورزیدن

وز بهر اندیشیدن و دیدن.

 

در هر کجای این جهان باشم

غمگینم و دلتنگ

هر جا روم روی سرم چتری‌ست

فرسنگ در فرسنگ

چشمم سیاهی می‌رود زان دود دیوآسا

وز هول آن «یاسا».

 

از کتاب طفلی به‌نام شادی، صص ۲۶ و ۲۷


برچسب‌ها: شفیعی کدکنی, طفلی به‌نام شادی, یاسا
نوشته شده توسط سعید عبداللهی در دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۰

لينك مطلب

طفلی به نام شادی ــ محمدرضا شفیعی کدکنی

یک نبض حیات را فزون‌تر کردن

 

تو در پی شهرتی و سر برکردن

نوپیشگی و قیافه دیگر کردن

من در پی این‌که چون توان در این مْلک

یک نبض حیات را فزون‌تر کردن

 

از کتاب: طفلی به‌نام شادی، ص ۲۳۲ 

محمدرضا شفیعی کدکنی


برچسب‌ها: طفلی به‌نام شادی, شفیعی کدکنی
نوشته شده توسط سعید عبداللهی در سه شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۹

لينك مطلب

ققنوس ـــ محمدرضا شفیعی کدکنی

 

ققنوس

ابری شو و باران شو و در خویش رها باش

بیداریِ سبزِ چمن و باغ و گیا باش

 

تا ریشة این سرو کهن‌سال نخشکد

گیرم همه یک جرعه، زلالی ز صفا باش

 

تا صبح به دیدار گل صبح و حواریش

بیداریِ پْر زمزمة زنجره‌ها باش

 

اکنون که درین ظلمتِ آمیخته با زهر

آفاق خموش‌اند، تو خورشیدسُرا باش

 

در فرصتِ بی‌واژه‌ی زخم و شب و زندان

در کوچه‌ی زنجیر، صدا باش و رها باش

 

در آتش این خام‌ًدلان، سوختگانیم

ققنوس پرافشانیِ خاکستر ما باش

 

خون می‌چکد و خامْشی از خنجرِ این دیو

از حنجرة صاعقه فریاد خدا باش

 

از کتاب: طفلی به‌نام شادی، صص ۷۷ و ۷۸

محمدرضا شفیعی کدکنی


برچسب‌ها: طفلی به‌نام شادی, شفیعی کدکنی
نوشته شده توسط سعید عبداللهی در پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۹

لينك مطلب

شیپور اطلسی‌ها ـــ محمدرضا شفیعی کدکنی

شیپور اطلسی‌ها

 

در روزگار عربدة مرگ

در غربتی که هرچه ترانه‌ست

از مرگ می‌سراید و

                               نومید

شیپور اطلسی‌ها

                      فریاد زندگی‌ست

در انتظار رایت خورشید.

 

 

از کتاب: طفلی به‌نام شادی، ص ۲۸۸

محمدرضا شفیعی کدکنی


برچسب‌ها: طفلی به‌نام شادی, شفیعی کدکنی
نوشته شده توسط سعید عبداللهی در دوشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۹

لينك مطلب

نوح دگر آمده‌ست ــ شفیعی کدکنی

نوح دگر آمده‌ست

(در قرائت اونامونو)

دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

 

«ای تو نه در آسمان و نه پدر ما !

بین که درینجا چه آمده به سر ما

 

خیل وکیلان تو که مسخرگانند

از ره تسخیر، گشته راهبر ما

 

نوح دگر آمده‌ست و در دل کشتیش

راه ندارد مگر که گاو و خر ما

 

حشر وحوش است و آستان قیامت

نک شرر دوزخ از فراز سر ما

 

می‌شنوی؟ بانگشان غریو سباع است

مایة آزار جان و گوش کر ما

 

از ملکوت تو، در زمین اثری نیست

شاید اگر محو می‌کنی اثر ما

 

گند زمینت مشام هیچ نیازرد؟

ای تو نه در آسمان و نه پدر ما

 

تا چه بود «صبح دولتی» که به راه است

این که بود «از نتایج سحر» ما

 

نغز و سره بشنو این حدیث ز شاعر

خواهی اگر سرگذشت مختصر ما:

 

تختة مشق تبار جهل و جنون شد

عمر پریشان و روح دربه‌در ما»

 

۲۴ مرداد ۱۳۶۶

 

از کتاب: طفلی به‌نام شادی، صص ۶۴ و ۶۵


برچسب‌ها: طفلی به‌نام شادی, شفیعی کدکنی
نوشته شده توسط سعید عبداللهی در چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹

لينك مطلب

طفلی به‌نام شادی ــ شفیعی کدکنی

ای دل! دیدی چو دیده‌ی بخت بخفت،

آن صبحِ امیدها ز ما روی نهفت

یک پیرکلاغ، صد زمستان آورد

وز صد گل سرخِ ما بهاری نشکفت.

 

📘 از کتاب: طفلی به‌نام شادی، ص ۱۸

🖌 محمدرضا شفیعی کدکنی


برچسب‌ها: طفلی به‌نام شادی, شفیعی کدکنی
نوشته شده توسط سعید عبداللهی در یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۹

لينك مطلب

طفلی به‌نام شادی ــ شفیعی کدکنی

طفلی به نام شادی

دیری‌ست گم شده‌ست

ــ با چشم‌های روشن براق

با گیسویی بلند به بالای آرزو ــ

 

هرکس از او نشانی دارد

ما را کند خبر.

 

این هم نشان ما:

یک سو خلیج فارس

سوی دگر خزر.

 

محمدرضا شفیعی کدکنی


برچسب‌ها: طفلی به‌نام شادی, شفیعی کدکنی
نوشته شده توسط سعید عبداللهی در جمعه ۲۴ مرداد ۱۳۹۹

لينك مطلب

طفلی به نام شادی ــ محمدرضا شفیعی کدکنی

دیباچه

 

تنها ره رهایی انسان بْوُد هنر

زیبایی است و نیست جز آن روزنی دگر

فرزانه‌ای که این سخن از او به ما رسید

داد از حقیقتی ازلی خلق را خبر

آری حقیقتی‌ست که هر چیز جز جمال

در معرض فنا و زوال است و رهسپر

گیتی‌ست اعتدال تنش‌ها و هر تنش

سوی جمیل راهسپار است و در سفر

جولانگه جمال هم این مرز جسم نیست

بیرون ز جسم، جلوة جان است بیشتر

علم، ار گشود روزنه‌ای را به روی خلق

صدها دریچه بست به صد گونه شور و شر

اندیشه‌های روشن ارباب فلسفه

گه باز کرد پنجره، گه بست بر بشر

اما دریچه‌های هنر جاودانه باز

باز است و باز و باز، بر آقاق چون سحر

تنها ره تنفس انسان هنر بود

بر بیکرانٍ جلوة هستی گشوده در

زیبایی مجسمه‌های قرون دور

نزدیک ماست مایة حیرانی بصر

گلبانگ آتشین سیاووش عصر ما

آینده را فزون‌تر ازین می‌دهد شرر

موسیقی بریشمی باخ و بتهوون

در روزگار ماش فزون‌تر بود اثر

نقاشی قرون میانین، همان کند

با ما که کرد با پدرانمان به هر نظر

خیام را نگر که به تحریر سحر خویش

بگرفته است صفحة گیتی به فال و فر

روی رواق منظر عرش خدای بین

کز شعر حافظ است بر آن گونه‌گون صور

وحی خدای نیز به نیروی ایزدیش

از معبر جمال کند سوی ما گذر

بیچاره ابلها که به برهان کنی دفاع

از دین و عمر خویش به باطل دهی هدر

دین مسیح، زنده اگر هست، بی‌گمان

نز منطق کشیش بود، نیک در نگر!

بنگر به نقش مریم و آن طفل در برش

وان عصمت برآمده زان سحر مستمر

گفتار ایزدی‌ست نگهبان خویشتن

با جلوة جمیل هنرهاش سربه‌سر

بر کوه اگر که آمده بودی دمی فرود

زان کوه می‌شکافت به زیبایی‌اش کمر

هر دین، دریچه‌ای به جمال و جمیل بود

شد مبتذل به دست «وقیحان» حیله‌گر

دینی که مبتذل شده، ضد هنر شده

امروز روز، زنده نماید به چشم اگر،

از نیروی عوام‌فریبی و عربده‌ست

با زور پنجه‌بکس و به دشنام و با تشر

تا در پناه و راه تباهٍ سپاه جهل

بر بیخ و بن تبارِ هنر را زند تبر

بی‌شبهه خود مخالف شرع خدا بود

دینی که هست دشمن زیبایی و هنر.

 

از کتاب: «طفلی به‌نام شادی» ــ صص ۱۳ تا ۱۶

نوشته: محمدرضا شفیعی کدکنی


برچسب‌ها: طفلی به‌نام شادی, شفیعی کدکنی
نوشته شده توسط سعید عبداللهی در پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۹

لينك مطلب

در آن کنج نشابور ــ محمدرضا شفیعی کدکنی

در آن کنج نشابور

 

از این دور

            ازین دور

درین عصر نفسگیر نشابور

ببینید ببینید:

هزاران گله انبوه غرابان

                 ز هر سوی شتابان

زده خیمه بر آرامگه خرم خیام

پر و بال همه

پاره‌یی از یک شب دیجور.

 

به منقار وْ

         به هر قار

برآنند که آرند

برون پیکر خیام ز گورش

که از بهر چه پرسیده: «کجاییم و چراییم؟

                    برای چه گرفتار بلاییم؟»

و قوادی و رجالگی و مدح نکرده‌ست

نه در پردة عشاق وْ

                   نه در شور وْ

                                  نه ماهور

در آن کنج نشابور.

 

📘 از کتاب: طفلی به‌نام شادی ـ ص ۵۴

🖌 محمدرضا شفیعی کدکنی


برچسب‌ها: طفلی به‌نام شادی, شفیعی کدکنی
نوشته شده توسط سعید عبداللهی در پنجشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۹

لينك مطلب

طفلی به‌نام شادی ـــ محمدرضا شفیعی کدکنی

بذری که ز زیر سنگ و سیمان سفری‌ست

وان چشمه که از شکاف خارا جاری‌ست

آن نیرویی که می‌کشاند همه را

 جز دغدغه‌ی میل به آزادی نیست

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ای شعرِ من ز هستیِ من یادگار باش

تاریخِ نانوشته‌ی این روزگار باش!

 

🖌 محمدرضا شفیعی کدکنی

📘 از کتاب جدید «طفلی به نام شادی»


برچسب‌ها: طفلی به‌نام شادی, شفیعی کدکنی
نوشته شده توسط سعید عبداللهی در سه شنبه ۳ تیر ۱۳۹۹

لينك مطلب